مؤلف مجهول
420
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
آمد كه : اى عبد الرحمن ! بدانكه حق سبحانه و تعالى « 1 » بخشندهء عام است به تخصيص بخواهى . ترا چه غم از حوادث روزگار ؟ « 2 » و ديگر بدانكه نام تو عبد الرحمن است ، از تو به خلق خداى تعالى فيضها خواهد رسيد . عبد الرحمن چون اين سخن بشنيد خوشحال شد و گفت : الحمد لله ! كه مژدهء خير رسيد . و منتظر آن بود كه وعده به ميعاد آيد « 3 » . چون شب درآمد ، نيمشب بود كه عزيزى به سروقت اين بزرگوار تشريف آورد و گفت : اى عبد الرحمن ! مژده مر ترا كه « 4 » از اولياء كبار گشتى ذاتا ! اما حيات خود را موافق ذات خود گردان ! بزرگوار گفت : منت دارم ، و هرچه فرمايى آن كنم . حضرت بزرگوار گفت : اى عبد الرحمن ! رياضت پيش گير تا حيات به ذات موافق گردد . شيخ به فرمودهء آن بزرگوار به رياضت قيام نمود و مجاهده اختيار كرد و ياران خويش « 5 » را نيز به رياضت ترغيب نمود . روزى نشسته بود كه آوازى آمد كه : اى عبد الرحمن ! اگر خواهى كه شيخ كامل و مكمل گردى و هريك ازين ياران تو صاحب ولايت شوند ، ترا به غار بوالعلا بايد رفت ، كه كار تو و كار ياران تو آنجا خواهد به كمال رسيد « 6 » . چون اين ندا بشنيد سر به سجده برد « 7 » و گفت : الهى ! منت مر تراست « 8 » . من بىمنت خواهم رفت ، و ليكن راهبر ندارم . به خودى خود راه به كجا توانم بردن ؟ دوباره آواز آمد كه : اى عبد الرحمن ! قدم در راه بگذار ، و از نامعلومى راه غم مخور ، كه در منزل اول راهنمون خواهد رسيد . چون اين ندا بشنيد ، بهفور « 9 » برخاست « 10 » و رو به راه كرد . روز به آخر آمد ، و منزل به دشتى واقع شد كه نه آب بود و نه آتش و نه هيزم و نه خوردنى . درويشان را جوع و عطش غالب آمد ، به شيخ اظهار اين معنى كردند . شيخ گفت : اى ياران ! صبر كنيد كه در حق اين درويش وعده بسيار است ، و طاقت پيش آريد و اميدوار باشيد كه « 11 » حق سبحانه و تعالى رزاقست ، اين همه بندههاى خود را در همچو « 12 » صحرايى نخواهد گرسنه و تشنه ماندن « 13 » . بزرگوار در همين سخن بود كه سفره ( اى ) از عالم غيب پيدا شد و در نظر حضرت قدس سره العزيز قرار گرفت . بزرگوار دست برداشت و دعا كرد . آنگاه درويشى را فرمود كه : اى درويش ! « 14 » خادم اين خوان كرم تو باش . آن درويش برخاست و به فرمودهء شيخ قدس الله سره العزيز
--> ( 1 ) - ب : - و تعالى ( 2 ) - ب : ترا از حوادث روزگار چه غم ( 3 ) - ب : آمد ( 4 ) - الف : - كه ( 5 ) - ب : خويشين ( 6 ) - ب : به كمال خواهد رسيد ، ت : خواهد به كمال رسيدن ( 7 ) - ب : به سجده نهاد ( 8 ) - ب ، ت : + كه ( 9 ) - ب ، ت : بالفور ( 10 ) - ب : برخواست ( 11 ) - ب : + حضرت ( 12 ) - ب : همچنين ( 13 ) - ب : صحرايى تشنه و گرسنه نخواهد ماندن ( 14 ) - ب : - اى درويش